تبليغاتX
music star
music star
*~*~قانون بقای ماده و انرژی در بدن انسان و شب زفاف ~*~*

* قانون بقای ماده و انرژی در بدن انسان:
به همان اندازه که فعالیت کنی و مواد اضافی بدنت آب بشن و بسوزن و از بین برن، به همان اندازه انرژی پیدا می کنی و روحت سرشار از انرژی میشه. یعنی به نظر من چیزی به اسم خستگی بعد از فعالیت های ورزشی اصلا معنا نداره مگر اینکه تغذیه تون سالم و کافی نباشه و یا اینکه خدای نکرده بیماری ای داشته باشید.
حالا امتحان کنین:-)

* فکر کنم یه بار دیگه هم گفته بودم که چقدر از وبلاگهای شاد و روزمره خوشم میاد. بیشتر وبلاگای دخترای هم سن و سال خودم. دلم میخواد بدونم اونها چطوری زندگی می کنن؟ به چی فکر می کنن؟ راجع به تجربیات جدیدشون بنویسن.. فقط اینکه تو رو خدااااا وبلاگاتونو تبدیل به جایی نکنین که توش فقط از شکستهای عشقی تون بنویسین و شعرای عاشقانه غمگین. اونام قشنگه ها ولی حدش مهمه!!! مثل اینکه من امروز صبح هر چی وبلاگ دختر خوندم اکثرشون اینطوری بودن. چرا؟!:-(

* این متن پائینی رو نصفه نیمه توی روزنامه اعتماد دیدم. ولی بعدش اومدم اینترنت سرچ کردم و متن کاملش رو بدین شرح پبدا کردم:
در دانشگاه استنفورد، استاد در حال شرح دادن مفهوم بازاریابی به دانشجویان خود بود
1) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و می گین: “من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن”، به این میگن بازاریابی مستقیم
2) شما در یک مهمانی به همراه دوستانتون، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله یکی از دوستاتون میره پیش دختره ،به شما اشاره می کنه و می گه: ” اون پسر ثروتمندیه، باهاش ازدواج کن”، به این می گن تبلیغات
3) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و شماره تلفنش رو می گیرین، فردا باهاش تماس می گیرین و می گین:”من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن”، به این میگن بازاریابی تلفنی
4) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله کراواتتون رو مرتب می کنین و میرین پیشش، اون رو به یک نوشیدنی دعوت می کنیین، وقتی کیفش می افته براش از روی زمین بلند می کنین، در آخر هم براش درب ماشین رو باز می کنین و اون رو به یک سواری کوتاه دعوت می کنین و میگین: ” در هر حال، من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج می کنی؟”، به این میگن روابط عمومی
5) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین که داره به سمت شما میاد و میگه: “شما پسر ثروتمندی هستی، با من ازدواج می کنی؟”، به این می گن شناسایی علامت تجاری شما توسط مشتری
6) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و می گین: “من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن”، بلافاصله اون هم یک سیلی جانانه نثار شما می کنه، به این میگن پس زدگی توسط مشتری
7) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و می گین: “من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن” و اون بلافاصله شما رو به همسرش معرفی می کنه، به این می گن شکاف بین عرضه و تقاضا
8) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، ولی قبل از این که حرفی بزنین، شخص دیگه ای پیدا می شه و به دختره میگه: “من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن” به این میگن از بین رفتن سهم توسط رقبا
9) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، ولی قبل از این که بگین: “من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن” ، همسرتون پیداش میشه، به این میگن منع ورود به بازار
13- شما در يک مهماني، يک دخترِ بسيار زيبا رو می بينيد و ازش خوش تون مي آد. سعي مي کنيد به ش کم محلي کنيد تا از شما خوش اش بياد، اون هم فمينيست از آب در مي آد و برايِ در اومدنِ چشِ شما دستِ دوست تون رو مي گيره و با هم مي رن سان فرانسيسکو. به اين مي گن اشتباهِ استراتژيک در بازاريابي.
14- شما در يک مهماني، يک دخترِ بسيار زيبا رو می بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مؤدبانه يه يه شاخه گلِ سرخ به ش مي ديد و مي گيد: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»، اما اون گل رو توي سرتون مي زنه، چون شديداً استقلاليه. به اين مي گن اشتباهِ تاکتيکي در بازاريابي.
15- شما در يک مهماني، يک دخترِ بسيار زيبا رو می بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ امّا اون پيشنهادِ شما رو قبول نمي کنه، چون که زندگيِ خوبي در کنارِ دوستِ دخترِ عزيزش داره! به اين مي گن حق هميشه با مشتري است.
16- شما در يک مهماني، يک دخترِ بسيار زيبا رو می بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ در همین لحظه ناگهان موبایلتون زنگ می زنه و شما تهدید به مرگ می شید شما هم دمتون رو میذارید روی کولتون و میرید به این میگن ناتوانی در ورود به بازار
17- شما در يک مهماني، يک دخترِ بسيار زيبا رو می بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن»؛ همون لحظه یه دختر دیگه که قبلا با همین کلمات گولش زده بودید سروکلش پیدا می شه و رسواتون میکنه
به این میگن تاثیرسوء سابقه در بازار.
18- شما در يک مهماني، يک دخترِ بسيار زيبا رو می بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ همون لحظه پاتون میره روی پوست موز و جلوی طرف ولو می شید به این میگن ضایع شدگی مفرط یا فقدان ثبات در بازار.
19- شما در يک مهماني، يک دخترِ بسيار زيبا رو می بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و می خواهید بگید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ که یک هو یک دختر زیباتر از اون رو پشت سرش می بینید فورا مسیر رو عوض می کنید و به سمت دختر جدید می رید. به این میگن چشمچرانی، نه ببخشید تحلیل لحظه به لحظه بازار.
20- شما در يک مهماني، يک دخترِ بسيار زيبا رو می بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ اونهم با شعف خاصی برمی گرده و لبخند می زنه، شما که بادیدن چهره 60 ساله اون به اشتباه خودتون پی بردید سرخ و سفید شده و مجبورید برای رهایی آسمون ریسمون ببافیدبه این میگن بدبیاری یا خطای بازار
21- شما در يک مهماني، يک دخترِ بسيار زيبا رو می بينيد و ازش خوش تون مي آد. به جايِ اين که جلو بريد و بگيد: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ به مادرتون مي گيد که با مادرش تماس بگيره و قرار خواستگاري رو بذاره. به اين مي گن بازاريابي سنتي.
22- شما در يک مهماني، يک دخترِ بسيار زيبا رو می بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ اون هم با دوست اش صحبت مي کنه و در موردِ شما توضيح مي ده و شما با هردوي اونا ازدواج مي کنيد. به اين مي گن بازاريابي دهان به دهان!
23- شما در يک مهماني، يک دخترِ بسيار زيبا رو می بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: «من پسر ثروتمندی هستم، و مي خوام کاري کنم که شما در مدتِ کوتاهي به آرزوهاتون برسيد. سيستمِ کار به اين شکله که شما با من ازدواج مي کنيد، بعد دوستان و آشنايانِ خودتون رو هم تشويق به اين کار مي کنيد. به ازاي هر سه نفر چپ، سه نفر راست که با من ازدواج کنن، شما مي تونيد … سهم بیشتری از ثروت من ببرین به اين مي گن «بازاريابي شبکه اي».
24- شما در يک مهماني، يک دخترِ بسيار زيبا رو می بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن با توجه به جریانات اخیر ما می تونیم n تا بچه داشته باشیم»؛ اونهم که شدیدا عاشق بچه است موافقت می کنه و با هم یک مهد کودک راه می اندازید. به این میگن توجه به علاقمندی های بازار
25- شما در يک مهماني، يک دخترِ بسيار زيبا رو می بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ اون هم می پرسه اگر با تو ازدواج کنم چند تا بچه می خواهی؟ شما می گید هرچی بیشتر بهتر تازگی آزاد اعلام شده و تا 50 میلیون جا داریم!!! اما طرف چشمهاش سیاهی می ره و روی زمین ولو میشه. به این میگن نقص در مدیریت رشد بازار.
26- شما در يک مهماني، يک دخترِ بسيار زيبا رو می بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ اونهم موافقت می کنه به شرط اینکه ازش بچه نخواهید. شما که عاشق بچه هستید آنهم بیشتر از دوتا بهتون بر می خوره و به توافق نمی رسید. به این میگن فقدان تفاهم در عرضه و تقاضا
27- شما در يک مهماني، يک دخترِ بسيار زيبا رو می بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ اونهم موافقت می کنه اما از شما بیش از دوبچه می خواهد. شما قادر به انجام این کار نبوده و مخالفت می کنید. به این میگن محدودیت تولید.
28- شما در يک مهماني، يک دخترِ بسيار زيبا رو می بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ اونهم موافقت می کنه اما به شما تذکر می ده که بیش از دو بچه دارد. شما هم جا خورده و پا پس می کشید. به این میگن استهلاک در مواد اولیه!
29-شما در يک مهماني، دو دخترِ بسيار زيبا رو می بينيد و ازشون خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کنید بعد ما می تونیم با هم بیش از دوبچه داشته باشیم »؛ اون هم نگاهی به چشمهای شما میکنه و میگه اینجا که جز من دختر دیگه ای نیست! بعداش هم هیچی نشده سر من هوو می خوای بیاری!
به این میگن نقص کالا در بازار
30- شما در يک مهماني، دخترِهای بسيار زيبایِ فراوانی رو می بينيد و ازشون خوش تون مي آد. سرگردان می شید که جلو کدوم بريد و بگيد: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن بعد ما می تونیم با هم بیش از دوبچه داشته باشیم»؛ به این میگن فقدان استراتژی در بازار

بچه که بودم مدام دستم را از دستان نگرانی که مراقبم بود رها می کردم وآرزویم بود که یک بار هم که شده تنها از خیابان زندگی رد شوم. حالا که دیگر نمی شود بچه بود و فقط می شود عاشق بود از سر بچگی هر چه وسط خیابان زندگی سر به هوا می دوم هیچ کس حاضر نمی شود دستم را بگیرد و برای لحظه ای حتی مراقبم باشد
من از رهگذره ماه به تو می نگرم ......و تو چه آسان ز من میگذری؟؟؟
سکوت من بهانه نیست روزنه ی فریاد من است

فریاد بی صدای من از این زمانه ی سیاه.......................

وای از این زمانه وا ی وای..............

عمریست که بغضی سنگین را گلویم را بسته............

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به من نگوييد که ديگر اميدی نيست..

به من نگوييد که امروز پايانی بود برای همه چيز..

لحظه به لحظه زندگی برايم همچون مرگی شده  که گويی ديرگاهی ست که نفس هايم را به شماره نشسته ام..

شب هايم را با درد صبح شدن به سر می برم٬ای کاش هيچ وقت سپيده دم فرا نمی رسيد

تمام حرف ها ٬نصيحت ها برايم در ذهنم همچون نسيمی شده که در لحظه اثرپذير است

به دنبال راهی برای فرارام٬فرار از دست اين آواهای هذيان وار...

در ميان انبوهی از کابوس ها به دنبال درمانی می گردم تا سپيده دم را نبينم..

چه دردناک است اينکه درد را حس کنی و ندانی آن درد چيست روزها قهقهه سرمی دهم و سپيده دم اشک رادر وجودم خفه می کنم...

خاطرات٬سخنان ٬واژه ها ٬همه و همه برايم همچون رويايی دوردست به نظر می رسد

من به دنبال نشان از خودی که ديرزمانی ست آن را گم کرده ام می گردم..

گويی درمان را نابود ساخته اند..

زمان برايم: تا کدامين لحظه درد بر در این قلب شکسته میکوبد....

پسره غمگین........


****************************************

ستاره های غمگین ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اي ستاره كه پيش روي مني باورت مي شود:

 در زمين هر كجا به هر كس كه مي رسي خنجري ميان مشت خود نهفته است ... 

 

انكه مي زند با تو صداي مهر جز به فكر غارت دل تو نيست ....

 

انكه با تو صادقانه درددل مي كند هاي هاي گريه ي شبانه  من نیست...

اي ستاره.....

 باورت نمي شود در ميان باغ بي ترانه ي  زندگی و زمين ساقه هاي سبز اشتي و محبت شكسته است: لاله هاي سرخ دوستي فسرده و پژمرده است پرچم بلند سرو راستي سر به خاك غم سپرده است...

درد هاي من جامه نيستند تا زتن در اورم..

 چامه و چكامه نيستند تا به رشته ي سخن در اورم نعره نيستند تا زناي جان براورم درد هاي من نگفتني است درد هاي من نهفتني  و در کان دهانم چسبیده..

درد هاي من مردم زمانه نيستند درد مردم زمانه است که بی وفا بی رحم شده..

مردمي كه چين پوستينشان مردمي كه نام هايشان جلد كهنه ي شناسنامه هايشان درد مي كند .من ولي تمام استخوان بدنم درد میکند...

لحظه هاي ساده ي  نوشتنم درد مي كند ..

انهناي روح من درد میکند...

شانه هاي خسته ي غرور تكيه گاه بي پناهي دلم شكسته است كتف گريه هاي بي بهانه ام بازوان حس واژه هایم زخم خورده است ...

اولين قلمم:

 حرف دردرا بر دلم حک کرده دست سر نوشت خون درد را بر گلم سرشته ...

 پس چگونه سرنوشت ناگزيرخويش را رها كنم درد حرف نيست درد نام ديگر من است...

 من چگونه درد را صدا كنم  وقتی خویش دردم ...

دردیست مرا جان سوز که سینه قلبم را میسوزاند....

سخت ترین روزهای زندگیم..۲۹/۱۱/۱۳۸۶

پسره غمگین.....



 

ترس ......................................................

میترسم از جدایی روزگار.میترسم از سکوت و تنهایی از این که خاطرات تلخ وشیرین که از روزگاران گذشته برایم به جا مانده...

میترسم با دست خود دست و پایم را به زنجیر کشم و در سرزمین غریب با دلی شکسته به انتظار

روزها بکشم و اه  کشم چه کنم؟

پروردگارا: از اینه بخواه که با من مهربان شود از اینه ها بخواه که غبار گناه را از چهره من بر گیرند..

ای مقصود دلهای غمگین و قلب های شکسته:

در این روزهای غمناک و سخت در این سیاهی روزگار با تمام احساس ناچیزم تو را با زبان زاری و شرمساری طلب میکنم ...

منت بگذارو بنده خویشم بخوان ای مهربان ترینم....

اسمان!اسمان تاریک و سرد قلبم خیال باریدن دارد و فقط  با نام و یاد توست که به ساحل ارامش میرسم..

پروردگارا:دوست دارم این دستان بی نصیب و الوده به گناه را به درگاه بی کران تو دراز کنم....

من چشم به راه مغفرت وعنایتت می مانم تا همیشه دنیاچون عاشقی که هیچ گاه از معشوق خویش چشم بر نمی دارد...

درد دلی با خداوند...۲۹/۱۱/۱۳۸۶

پسره غمگین......

غروبی غمگین....

من در اندیشه ان فصل بهار در زمستانی سرد با قلبی شکسته و دلی

رفته ز دست زیر لب میگویم: کاش می شد به تو گفت:

تو تنها نفس  واژه های منی:تو تنها امید دل خسته  و شکسته منی...

کاش می شد به تو گفت:تو بمان دور مشو از بر من تو بمان تا نمیرد دل من وای افسوس.....؟

همان گونه که بود امدنت در روزی زیبا :در غروبی غمگین در سکوتی سنگین دل مجنون مرا...

زیر پا مینهی و می گذری.....

پسره غمگین....۲۷/۱۱/۱۳۸۶

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در این زمانه بی هیاهوی لال پرست

خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست
چگونه شرح دهم، لحظه لحظه خود را
برای این همه ناباور خیال پرست
.........
به شب نشینی خرچنگ های مردابی
چگونه رقص کند ماهی زلال پرست
رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند
به پای هرزه علف های باغ کال پرست
........
رسیده ام به کمالی که جز اناالحق نیست
کمال دار براس برای من کمال پرست
هنوزم زنده ام و زنده بودنم خاریست
به تنگ چشمي نامردم زوال پرست

سر اغاز فصلی نو اما دردناک و باز غم انگیز.....

امد ه ام با تنی خسته  و جسمی بی جان از بیوفایی ها دل شکستن ها و واژه هایی که شب تا به صبح با من هستند بنویسم..

میخواهم بنویسم از این حصار دنیا از این درد استخوان سوز میخواهم از غمگینی این دل خسته بنویسم لاکن دستانم جانی ندارد کلامی در دهانم نمیگنجد...

اسمان قلبم ابریست وچشمانم بارانیست پنجره دلم به هم میخورد خش خش برگ های خزان شده ای که زیره پای مسافری تنها و خسته که له میشوند به گوش میرسد....

در این گیرو  دارو زندگی  غم تنها چیزیست که برایم به جا مانده و میتوانم انچه حقانیت غم است را توصیف کنم.....

سكوت لبهايم صداي بي كلامي نيست بلکه صدای دردیست  که سالهاست که با من است که در لحظه های بی کسیم تنها شاهد ه:

اشک هایی بود که از گونه های سرد و یخ زده ام جاری میشد...

ديگر گوش شنوايي نيست  دیگر قلبی و احساسی نیست..

هزاران دريا در پشت چشمانم جاري است و چيزي نمي بينم تا آغوش باز كنم جزء اغوش غم و اندوه

اندوه وغم چه واژه دوست داشتنی و بی ریاحی...

حرفهاي تكراري در واژگان نوشتارم وانگار جز آنها كسي مهمان لحظه هاي بي كسي من نمي شود من بايد دلخوش فردا شوم..

 فردایی كه از من دور است فردایي كه هنوز نيست فردایی که گنگ ومبهم است..

يك سفر ديگر و تكرار قصه ي رفتن نمي دانم شايد سرنوشت من بدون اين تكرار تلخ ثمری ندارد و من باید با کوله باری از غم و اندوه از این دیار بروم به نزد عزیزان خاک...

که شاید بی روح و سرد باشند در شهر مردگان :لاقل صداقت و راستی را پیشه کار دارند و دیگر دورنگی و فریب دل شکستن  جایی ندارد.....

قلبم چون تكه سنگي سخت و سنگين سينه ام را مي فشارد گويي زمانش رسيده  و باید رخت بر کنم تا از این دیار و راهی دیاری  شوم که خوب رویانی خفته اند از تبار پاکان..
.

امروز باز به رسم گذشته نگارشی  نو دارم:

 و به آسمان مي نگرم و با ستاره
همان ستاره که به يادت برگزيده ام: سخن مي گويم اگر چه خسته و شکسته ام 
 اما تو را در اعماق نگاه اسمان یافتم و برای کرداری بس تکراری قلبم به تپش در امد.....
ولي باز هم مي ايستم تا اينبار نيز بشکند...

شکستنش نه این بار به دست تو این بار تقدیر و دنیا ست که تو را به من داد و  من این چنین مفلس و بیجانم و نظاره گر باشم که دراینده ای گنگ چه بر سرم میاید...
قاصدکي مي گذرد و يادت را دوباره به همراه مي آورد و باز يکباره بغضم مي شکندو دلم ...

بيچاره دلم  که دل تنگ توست اينبار نيزدر خود مي شکنم دلم مي گيرد از اشکهايم که مي ريزند
حرفهايم که ناگفته مي مانند
و از غم که از غصه هايم سنگين است و آماده باريدن
ديگر دارد يادم مي رود نام او  که زمانی همدم  و مونس تنهاییهای من بود اری غم ان مونس همدم شبهای سرد و تاریک من....

 با امدنش زندگی....

دگر برایم همچون مردابی ساکت  نیست زندگی مثال گل افتاب گردانیست که..

سره تعظیم بر استان زیبای رخ تو فرود اورده و مات و مبهوت چهره دل ربای توست...
همراه با اشکها  یم مي خندم
خنده اي تلخ
و اين آتشي است بر جانم
ديگر امروز جايي براي تبسم هاي دروغين نيست و  آشکارا هق هق مي زنم گریه هایم بهر اینست که مبادا  روزی فرا رسد  دوباره من بمانم ..................
و مي شنوند قاصدک ها و گل ها,  قاصدک بغضش را فرو مي برد و مي رود ...
گويي او نيز مي خواهد برود نزد خداوند تا براي دلم دعا کند ...
و شبنم برقي مي زند و از گل فرو مي غلتد...
امروز بغضهايم بس سنگين اند و هق هق هايم دلتنگ بودن و دستان و قلبم نیاز وجودت  که ارامشیست بی وصف...
ولي افسوس به میان میاید که من با تنی خسته وبیمار چگونه میتوانم ......نه

من حق زندگی ندارم باید چو شمع ببینم بسوزم واین درد جان سوز را پنهان کنم... 
و افسوس که نمیدانم؟

 به کدامبن گناه مکافات میشوم یا به کدامین اشتباه مجازات میشوم..

تقدیم به ستاره ای که در اسمان غمگین دلم در پس پرده دل تنگیهایم سو سو میکند....

راستی من نوشته هامو کد نذاشتم که کسی دست نزنه دوست داشتم هر کسی که مثل من غمگینه یا دلش شکسته استفاده کنه بلکه گفتارم ارامش گر چه کوتاه

 بر دل غمگینش دهد ولی خواهش میکنم کسی دیگه جای خودش جا نزنه

مي دوني آدما بين آ«الفآ» تا آ« يآ» قرار دارند .

 بعضي ها مثل "ب" برات مي ميرند،مثل "د" دوستت دارند، مثل "ع" عاشقت مي شوند، مثل "م" منتظر مي مونند، تا يک روز مثل "ي" يارت بشن و خلاصه اینکه...

"ت" تنهات میگذارن باید بشی "غ" غمگین یک گوشه دنیا غصه این بخوری که چرا شدی..

"ت" تنها "د" درد این عشق و خیانت و "ب" بیوفایی ها ی اون عاشقای خیالی رو به جون بخره بسوزه و بسازه...

امیدو وارم دیگه کسی "ت"تنهایی "د" درد عشق "خ" خیانت نبینه
قلمی شکسته................................................................

قلم را در دست گرفتم و نوشتن را شروع كردم ولي اين بار با دفعات قبل فرق داشت ديگر از غم و هجران و رفتن ننوشتم...
از او نوشتم از او كه دوباره قلبم را به تپش وا داشت از او كه دوباره مرا وادار به نوشتن كرد
به كسي كه اميد را در قلبم بعد از مدتها زنده كرد....

اين بار هم نوشتم ولي نه براي اينكه او مي خواست بلكه نوشتم چون قلبم ديگر نمي توانست بدون او باشد

مي خواستم از غم و از روزهاي تنهائي ام بنويسم....

از روزهاي نبودن او ولي باز هم غم را جايز ندانستم پس با صد شوق فقط براي او نوشتم

براي او كه با آمدنش بهار را به راستي به دلم هديه داد....

او كه با ترنم اسمش مي توانستم براي خودم صنمي بسازم بس زيبا صنمي بسازم كه نه تنها من
بلكه همه ي مردم به او سجده كنند...

مي خواهم ليلايم را دوباره و براي هميشه در قلبم نگه دارم تا شايد بتوانم ديگر بار مجنون باشم
به آسمان نگاه كردم...

همان ستاره كه تنها شاهد صحبت من و تو بود باز هم داشت سوسو مي زد...

ولي اين بار برق عشق در نگاهش موج مي زد قاصدكي كه بعد از رفتنت رفت و ديگه سراغي از من نگرفت

روي شونه هایم نشست و از تو برایم گفت خبر از امدن تو داد گفت كه برگشتي ولي زمان دقيق امدنت رو مشخص نكرد...

روي دوش قاصدك اين را نوشتم....«« من تنها ترین غمگینم..
 »»

و به همراه اولين نسيم به سوي كوي تو روانه كردم...


تا شايد این خیال خام و پوچ را تحقق بخشم وروزی فرا رسد تا من دوباره روز هایی که از برای تو مینوشتم را تجربه کنم
 

پشت كدامين لحظه بن بست جا ماندي تا ببيني

دختري اينجا مي خواست در تنهايي خويش  آسمانش را باتو قسمت كند؟؟؟؟

وسعت آسمان تو آنقدر بزرگ بود كه حتي تجسم آسمان كوچك من در آن گم شد....

هيچ كس ندانست در بي پناهي شبهاي بي ستاره ام

چقدر لبان و قلبم پر از ستاره و دوستت دارم بود.....

و من چقدر بر حقيقي بودنش برخود ميباليدم....

اما..............

شايد كه ديگر مهم نيست

كه از تو  گلايه كنم......

  ديگر  از خدايم هم نخواهم پرسيد

كه چرا سهم من از اين همه  سكوت و گذشت و عشقي بي آلايش

چيزي جز سركوب غرور

سنگسار احساس

       و منطقهاي بي دليل نبود؟؟؟.......

من ميروم تا در پس ستارگان خاموش خويش گم شوم

     بي آنكه تو را در آسمان كوچكم گم كنم.......

و ديگر هرگز

از تو نخواهم پرسيد

كه چــــــــــــرا

وسعت آسمان تو

 آنقدر بزرگ بود كه حتي تجسم آسمان كوچك من در آن گم شد؟؟...

ديگر هرگز

نخواهم پرسيد

               چــــــــرا..................

                        چــــــرا..................

                                      چــــرا..................
صدای سنگ قبر من و دستهای زخمیت

نماز میت و قنوت و قبله ی قدیمیت

منی که چنگ می زنم به خاک و غسل می کنم

و خاطرات درهم تو را درست می کنم

تو اعتراف می کنی به آخرین گناه من

و من حلال می شوم درین نبرد تن به تن

نشانه می روی شقیقه را خلاص می کنی

به جرم اینکه عاشقت شدم قصاص می کنی !

بیا و خنجری بزن و رو سفید کن مرا

بخاطر خدا بیا .... بیا شهید کن مرا

خلیل من تو پا به پای شعله سرد می شوی

دوباره توبه می کنی دوباره مرد می شوی

کنار خاطرات بی پلاک پاک می شوم

دوباره خاک پای تو دوباره خاک می شوم!!!

اک پای تو دوباره خاک می شوم!!!

گفتگو با خدا

 

خدا پرسيد: پس  تو مي خواهي  با من  گفتگو كني؟


من در پاسخ گفتم : اگر وقت  داريد


خدا  خنديد : وقت من بي نهايت است

 

در ذهنت چيست كه مي خواهي از من  بپرسي؟

 

 

  

پرسيدم  : چه  چيز بشر شما را   سخت متعجب  مي سازد؟


خدا پاسخ داد : كودكيشان


اينكه آنها از كودكي شان  خسته مي  شوند عجله  دارند  كه بزرگ شوند


بعد دوباره پس از  مدتها آرزو مي كنند  كه كودك باشند

 

اينكه آنها سلامتي   خود  را  ا ز دست  مي  دهند تا پول به   دست آورند


و بعد پولشان را از دست  مي دهند

 

تا دوباره سلامتي  خود را به دست بياورند

 

اينكه با اضطراب به آينده مي  نگرند و  حال را فراموش  مي كنند


و بنابراين نه در  حال زندگي  مي  كنند و نه  در آينده

 

اينكه آنها به  گونه اي زندگي مي   كنند  كه گويي هرگز نمي  ميرند

 

و به  گونه اي  مي ميرند كه  گويي  هرگز زندگي  نكرده اند

 

 

دست هاي  خدا  دستانم را   گرفت

 

 براي مدتي   سكوت كرديم

 

 و من دوباره پرسيدم : به عنوان يك پدر

 

 مي  خواهي  كدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟

 

 او گفت : بياموزند

 

كه آنها نمي  توانند كسي را وادار كنند  كه عاشقشان باشد

 

 همه كاري  كه مي  توانند بكنند اينست

 

كه اجازه دهند كه  خودشان دوست داشته باشند

 

 

بياموزند  كه  درست  نيست  كه  خودشان را با  ديگران  مقايسه  كنند


بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي  كشد

 

تا زخم هاي  عميقي   در قلب آنان كه دوستشان داريم ايجاد  كنيم


اما  سالها طول مي  كشد تا اين زخمها را التيام بخشيم


بياموزند  كه ثروتمند  كسي  نيست  كه بيشترين  ها را دارد


كسي  است كه به  كمترين ها نياز دارد

 

 بياموزند  كه انسانهايي  هستند  كه آنها را  دوست دارند


فقط  نمي دانند كه  چگونه احساساتشان را نشان دهند


بياموزند  كه  دو نفر  مي  توانند با هم به   يك  نقطه  نگاه  كنند

 

اما آن را متفاوت ببينند

 

 

 

بياموزند  كه  كافي  نيست كه فقط آنها ديگران را ببخشند


بلكه آنها  بايد خود را نيز ببخشند

 

من با خضوع   گفتم : از شما به  خاطر  اين گفتگو متشكرم


آيا  چيز   ديگري هست كه دوست  داريد فرزندانتان بدانند؟

 

 خداوند لبخند  زد  و  گفت


فقط اينكه  بدانند من اينجا هستم
هميشه

آسمان به زمين مي نگرد

 

                                                 همه جا رنگ گناه همه جا رنگ فساد

 

                                                                                     آسمان مي بارد از هياهوي زمين مي گريد

 

                آسمان اين شهر همه روز و همه شب مي بارد

 

                                                 همه روزوهمه شب گريان است

 

                                                                                     ماه هم از نگه فاسد شهر رو  پوشاند

 

                همه وقت چادر شب را پوشيد

 

                                                 نه دگر ماهي ماند نه دگر نوري كه

 

                                                                                     برويم درپي آن بر سر چاه

 

                اين همه خاموشي,آب خشكيده ي چاه

 

                                                 يك نفر آمد و دزديد از ما

 

                                                                                     چهره ي خندان را

 

                واي بر حادثه ي تلخ زمين

 

                                                 آسمان اشك بريز

 

                                                                                     تو به جاي همه ي مردم شهر اشك بريز

 

                                                 كه ســـكوت شاكـــــي شد

 

                                                                                     بــس   كه  ساكــــت   بـــــوديــــــــم

 

من میخوام پرنده باشم             زیر بال تو بمیرم

توی آسمون آبی                     قلبتو ازت بگیرم

آسمون یه روزی غمگین           آسمون یه روزی شاده

اما این قلب شکستم               مثه توفان پره داده

من میخوام  اسیر بمونم             تو حریر ناز چشمات

تو بمونی قفل قلبم                    من بشم اسیر حرفات

 من میخوام به پای عشقت           جونمو خدا بگیره

چشمای بارونی تو                    غصه هاش یه جا بمیره

               گفته بودی :برگرد!
گفته بودي:
سر ديوار نفس های تو
من می ميرم.
ولی افسوس که من،
لای در های نگاهت ماندم
جيغ احساس مرا گوش نکرد
شانه ی تنهايت،
وهنوز تکيه به باران دارد
جسم اشعارو تن رنجورم
گفته بودی :برگرد!
با همان ناله ودرد.
................
دست از اين حوصله بر می دارم
وسر سنگ صبورم
تبری خواهم زد
تا بدانی که چرا فرهادم؟
با توام تنهايی!!!!!!!
باز هم برگردم،
باز هم بردارم
قدم از بغض فراموشی تو
تو کجا خواهی رفت؟
تومگر،
پای دلت در گل نيست؟؟
پس چرا
برگردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
                                                                                                    
بسوی زفاف

پاره شدن پرده بکارت ، در حقیقت نمود خارجی جریانی بسیار پیچیده است که باید آن را آغاز "زنانگی" و پایان "دوشیزگی" شمرد.
تازه عروس بنا به طبیعت ، از نخستین اکراه و هراس دارد و علت آن معمولا درد جسمانی نیست که اگر همراه با آرامش و خودداری و صبوری مرد باشد خیلی جزئی است. غالبا خود دختر هم نمی داند علت این هراس و اکراه در کجاست ؟ در واقع تازه عروس در این مرحله دچار نوعی " شرم " نیز هست . همه این علت ها را باید در جای دیگری جستجو کرد.
در حقیقت چون زن در این مرحله که وارد حیات زناشویی می گردد دگرگونی مهمی در برابر خود می بیند و به زندگی آینده و مسوولیت ها و خطرهای آن می اندیشد و از آن واهمه دارد. همه این واهمه ها ، چه زن از آن آگاه باشد و چه نباشد ، قابل ملاحظه و شایسته توجه است.
این وظیفه شوهر است که وجود این هراس فطری زن را دریابد و همواره آن را به یاد داشته باشد.بهترین فرصت برای جلب اطمینان زن همین دوره کوتاه است.

معروف است که زفاف را نباید با جبر آغاز کرد ، ما می گوییم در کار پاره شدن پرده دوشیزگی نه تنها جبر نباید در کار باشد بلکه این عمل باید دنباله و نتیجه نوازشی صبورانه و معاشقه ای جانانه باشد و شوهر باید عروس را به تدریج متمایل و راغب به عمل نماید نه آن که با شتابکاری و به کار بردن زور ، تنها حس شهوت خویش را فرو نشاند. در این صورت تنها جسم زن را تصرف کرده و از تصرف روح او ناتوان مانده است. بنابراین شوهر در شب زفاف باید تمام تمهیدات لازم را به کار گیرد و در نهایت ملایمت و ظرافت عمل کند و بداند که کوچکترین اشتباه ، چندان او را خسته و دل آزرده می کند که به آسانی التیام پذیر نخواهد بود و گاه تا پایان زندگی زناشویی آثار آن بر جای می ماند.

از نظر روانشناسی این دردهای روحی منجر به پیدایش هزاران نوع اختلالات فکری ، غم و اندوه مزمن می گردد که درمان آن بسیار مشکل خواهد بود زیرا اغلب منشا و علت اصلی آن ناشناخته می ماند.

در واقع علت سرد مزاجی بسیاری از زنانی که لذت جنسی نمی برند آن است که در شب زفاف ناگواری دیده و رنج و تب روحی کشیده اند و این تالمات در ضمیر پنهان آنها مانده و اختلالات جسمی و روانی بعدی را با خود آورده است.

بسیاری از امراض دیگر چون پریشان خیالی و بیماریهای عصبی غالبا در اثر همین رویدادهای به ظاهر کوچک شب زفاف ایجاد می شود و گاهی این عوارض روحی به قدری پیچیده و شدید می شود که روان پزشک باید مدتها وقت صرف کند تا پس از جلب اعتماد و اطمینان بیمار ، شاید موفق به کشف ریشه اصلی اختلال گردد. این است که باز تکرار می کنیم در نوازش و مهربانی و رعایت حال تازه عروس به ویژه در شب رفاف به هیچ نباید کوتاهی کرد.
هیچ دختری فطرتا مرد را مختار نخواهد دانست تا هر چه می خواهد بکند و اگر حجب و حیای عروس یا هر علت ناشناخته دیگر مانع از آن است که به میل تسلیم شود بهتر است یک شب یا حتی شبهای متعدد ، زفاف را به عقب انداخت تا عروس به تماس جسمانی خو بگیرد و با آرامش خاطر مشتاق و راغب به ارتباط جنسی شود.

عمر انسان آن قدر کوتاه نیست که چنین شتابکاری لازم باشد و به خصوص در این دوره ، صبر و متانت و حوصله به پیروزی و کامروایی خواهد انجامید.

در اینجا باید یادآور شویم اگر داماد به دلیل ضعف نفس و سستی در رفتار ، بخواهد به هر نحو عمل را انجام دهد به نتیجه نمی رسد و لازم است اصرار در این باره خیلی ملایم و صبورانه باشد.

اصولا زن وقتی هم حاضر و راغب به تسلیم است طبیعتا می خواهد بر او ظفر یابند ولی بین فتح عاشقانه و استیلای وحشیانه تفاوت بسیار است و مرد باید با فراست دریابد که هنگام دخول فرا رسیده است.

به طور کلی در هفته های اول ازدواج برای نزدیکی نباید پافشاری کرد جز آن که عروس خود ابراز تمایل کند.شوهر اگر عیبی در بدن زن مشاهده کرد ، هرگز نباید آن را آشکار کند یا اظهار تعجب کند مبادا زن اندوهگین شود و آن را مایه حقارت پندارد.  شب زفاف در خاطره تمامی زوجهای جوان یک شب خاطره انگیز است. کلیه کسانی که این شب رو تجربه کرده اند، بی شک تا آخر عمر آن را فراموش نخواهند کرد.
منظور ما در این مقاله شب اول عروسی نیست . چون بسیاری از افراد ، قبل از عروسی ( که در عرف معمول است ) آمیزش جنسی( بطور کامل) را تجربه میکنند. پس منظور این مقاله زمانی است که دختر ازاله بکارت میشود . یعنی زمانی که دختر ، پرده بکارت خود را از دست میدهد .
ما در این مقاله شب زفاف را زمانی میگوئیم ، که دختران برای اولین بار تجربه سکس از راه واژن را می آزمایند.
همانطور که میدانیم تمامی زخمها ، دردناک هستند بخصوص اگر سطحی باشند . به عنوان مثال اگر دست شما با دیوار زبری (مثل کنیتکس) برخورد کند ، درد به حد زیادی غیر قابل تحمل است . این حالت دقیقا برای دختران مصداق دارد. آنها درد بسیار زیادی را در ضمن پاره شدن پرده بکارت تجربه میکنند. و غیر از آن ، درد بسیار زیادی هنگام داخل شدن آلت تناسلی در داخل واژن (دخول) خواهند داشت .
اول برای روشن شدن قضیه علت درد را مرور میکنیم.
دو نوع درد در هنگام اولین تجربه جنسی قابل درک است :
1-
درد به علت پارگی پرده بکارت .
این درد همانطور که در بالا ذکر شد به علت ایجاد یک زخم سطحی در داخل واژن است . که اینگونه زخمها معمولا دردناک تر از سایر زخمها میباشند . برای کنترل یا کاهش درد ، بهترین کار ایجاد معاشقه طولانی است . این کار سبب میشود تا دختر به مرحله ارگاسم یا نزدیک آن برسد . رسیدن به ارگاسم ، آستانه درد را بالا میبرد و باعث میشود که درد یا خیلی کم شود یا قابل تحمل گردد . به عنوان مثال د رزمان ارگاسم اگر شخص گاز گرفته شود درد را احساس نمیکند یا درد بسیار جزئی خواهد بود .
2-
درد به علت دخول
این درد دقیقا درد به علت کشش دیواره واژن میباشد . شما وقتی بادکنکی را برای اولین بار باد میکنید ، زور بیشتری بکار میبرید تا بتوانید دیواره های بادکنک را از هم باز کنید . این حالت دقیقا دز واژن هم ایجاد میشود . واژن برای اولین بار میخواهد باز شود . پس درد زیادی را حس میکند . برای کنترل این درد دقیقا مثل بالا باید معاشقه طولانی داشت . تا هم واژن لیز شود و هم آستانه درد افزایش یابد . برای این منظور میشود از ژل لوبریکانت استفاده نمود.

در کل برای آمیزش بهتر و کم درد در اولین تجربه باید نکات زیر را توجه نمود :  
1-
معاشقه طولانی تا رسیدن به مرحله ارگاسم
2-
استفاده از ژل لوبریکانت
3-
بهتر است دختر لبه تخت دراز بکشد . جوری که پاهای وی کاملا روی زمین قرار بگیرد . در این صورت کمترین درد و فشار به دختر وارد میشود.
4-
دختر را باید قبل از نزدیکی از نظر روحی آماده کرد
5-
درصورت داشتن درد شدید از ادامه نزدیکی خودداری کنید.

پارگی پرده بکارت معمولا دارای خونریزی کم است . البته این قضیه به جثه زن و سن دختر دارد. در بعضی از موارد پرده دختر با نزدیکی پاره نمیشود . در این حالت حتما باید با جراح زنان مشورت نمود تا وی به روش جراحی پرده را باز نماید.
تا 3 روز پس از نزدیکی خونریزی بسیار جزئی ، طبیعی است و نباید نگران بود.



| *| نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 و ساعت 19:46 توسط sam |